۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

یلدا.یلدا.یلدا.یلدای من.

۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
تگ ها: یک دی نوشت و دی و یلدا
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

persimmon, ebenaceae diospyros virginiana

سلام

۱۳۸۸/۸/٢٢ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
تگ ها: سلام و دی و بهنامترین
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

برای دل خودم. عکس از گودر

۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

یادمان باشد دی در راه است. و شب یلدا رو جشن همه ی دی ماه زاده های تهران. آماده باشی داریم برای برای برفها. من خودم می دانم که تو هم می دانی برف دی از دست ما در امان نیست هرگز. ما با برف به دنیا می خندیم. سلام

۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

دلمان خرمالو کرده هوس. این زمان رو زودتر ببر تا ببارد برف. ای خدای فصلهای بیهوده

 

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نیود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف.

سلام

 

۱۳۸۸/٦/٢۸ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

 

آه ای یکتا ترین یکتای جهان، به تو چطور ثابت باید کرد که دوستت دارم.

 

 

 

حالا که میشود غرق شد، بیا تا فرو رویم با هم در این مرداب تنهایی در این دریا پشیمانی، بیا تا بنگریم دریا در این اعماق برای هدیه به هرکس چه چیزی در چنته اش دارد . بیا باران بیا تا شاید باز بتابد آفتاب نیم روزی که شاید باز شویم سوی خدا پرواز بیا شاید مرا باید به کار این اعماق خوب  و خوب از خودش خسته، شوم یک رهگذر تنها، شوم یک مرگ در این بینهایت دور . بیا باران که شاید آن پشیمانی که شاید آن کودکیهایت که شاید دیدن دوستان در میان چال خاطرات تو به زیر این درخت تنها یک رویاست . ببار باران که شاید باریدن هم پشیمانیست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۸ دی ۱۳۸۶ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات (23)

۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

به فکر خدا

 

بار خدایا ، تا کجای هستی پیش رویم و ببینیم تمام بزرگیت را و بستاییم تورا تا دباره مارا بازگردانی

 

به آنجا رسیدن را مرگ لازم است ، یا مرگ هم یک پاداش تازه است ، هیچ نمیدانم، اما خوب میدانم که تو خود اراده کردی که این چنین شد ،آدم را چه میدانست شهوت چیست!!!

 

نمایش رنگ رخ از دست دادگان در پیاده روی زمستان را خوب تماشا میکنم و میدانم که بهار هم که بیاید باید از یک چیز نالید . نمیدان که چرا زندگی را به خودمان سخت گرفته ایم و همیشه نشسته و  در این فکر که زمان دارد میگذرد اما نه برای من. زندگی به این رکیکی که میگویند نیست . من قبلا یکبار زندگی کرده ام به خدا

سلام

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۸۶ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات (29)

 

۱۳۸۸/٤/۳٠ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

به نام آن خدایی که همیشه دوستش داشتم  حتی وقتی که انگار نیست

هی تکان تکانم نده ، من همان نهال بیدم که  در پناه تو به برگ تجربه نشستم،ای خداوندهمیشه حضور و گرانقدر

ای آسمان سرخ هنگام غروب سلام، سلامی به سرخیه دلم در تابش صبح ، سلام آغاز سرده فصل دور از بهار، سلام شتاب روزگار به سوی لحظه موعود، سلام لرزش برگ ، آهای دوست خوبی که ایستاده در بینهایت دور سلام

سلام

 آسمان شب شهر شلوغ ، ستارگان سکوت سر داده ی سپیده دم ، شوالیه شوم شبهای شبح زده و آخرینٍِ آخرین خدای زنده به گور رفته درچهار دیواری کعبه ، حضور یکتایی خدای یکتای من را به وفور میخوانند

سلام

 

۱۳۸۸/٥/۱ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

ای خداوند دور و نزدیک،خوب گوش کن ، یکبار بیشتر نمی گویم

 

دوستت دارم

 

آسمان بی تاب،بادی از سوی کویر،اشکی از ابر سیاه،سوتک کودک بازیگوش،گرد و غبارو سیل ناله

 

 

 

سنگ قبرم از جنس بلوط باشد با حکاکی حاج علیمیرزا،طرح درهای شهر بی نهایت دورم را او زده بود. بگویید کلون در را نرم و سبک بسازد که هر که آمد و در زد نپرم از خواب وناغافل سرم به سنگ بخورد و درد بگیرد. میوه ها بهشتی باشند، سیب و انجیر و انار.فاتحه هاتان همه از سهراب باشند و کمکی هم نیما.شلوار پدرم را وقتی از مزارم بلند شد خوب بتکانید ، او همیشه شلخته بر روی خاک مینشیند،مادرم چادر دارد مواظب باشید زیر پایش نرود،خواهرم چشمانش زخم خواهند شد از زبری دستمال دستش و همه دوستانم شاد بودنشان را میخواهم،فصل بهار خواهم مرد که مبادا نفرین شوم از گرما ، از سرما ، از گل و لای .

 

 

 سلام

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط بهنامترین نظرات (40)

 

۱۳۸۸/٦/٢٦ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

سکوتت را از سر گرفتم . کینه هایت را هم رنگ خوشبختی زدم. دستانت را بشور، وقت خانه تکانی تمام شده. تیمم کن نمازی بخوانیم و دعایی بکنیم و کمی هم مریم بو کنیم. بوی نم ریه ات به مشامم میرسد ، رنگم را از دست میدهم . نمیبینمت اما میدانم که نزدیکم نشستی و نفس میکشی. حفظم نمیشوی یا از بر نمیشوم تورا. نور را باید فهمید.

شناختن هم برای تو کم است

ای خداوند دور و دوست.

های، ای جماعت بخوانید، همه تان شکست خورده اید و خسته ، میدانم. اما بدانید بعد از مرگ هم خرما خیرات نمیکنند. بو می آید خر داغ میکنند در جهنمشان

زندگی تمام تلاشش را میکند تا تو را به قه قه ای بی اندازد. استواری در  برابر زندگی یعنی اش پذیرفتن شکستهای آینده است. میدانی ام چیست؟ عقیده ام میگوید،زندگی همیشه حال و هوای ملسی دارد. خنده و اشک ، شادی و غم. زندگی همه اش مبهوت است. سلام

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱٢:۱۵ ‎ق.ظ توسط بهنامترین نظرات (49)

 

۱۳۸۸/٥/٥ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

لبخند تو اجازه زندگیست. هیچ شکوفه ی نیست که از تبار لبخند تو نباشد ،استجابتم میکنی،گوش میدهی اما خوب میدانم که جواب سوالهایم را با سر میدادی و اشاره

آری شاید برای زندگی دوباره هیچ بهانه ای نباشد  و همیشه باید آ نرا خواست که الان در پیش است. آینده ام ،اینده ات در تابوتی سیاه یا در پارچه ای سفید پنهان است. خاک هم نخواهیم شد . سوسکها خواهند خوردمان. پس بچسبیم به اکنون ،انگار کسی قبلها گفته باشد ((زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است))

آخ آخ. ماهیهامان را ریختیم در استخر بزرگ پارک نیاوران. راه خانه هشان را گم کرده و دل به خشکی زده اند و هلهله کنان آدرس تنگ کوچک سفره هفتسینمان را از سرباز سر چهارراه پرسیدند. میدانی ؟ ماهی های قرمز به سبزی سفره هفتسین اخت داشتند بزگی استخر را نمی خواستند

گفتی آب باشد تیمم جایز نیست به گفته ی مرده ها و زنده ها. گمانم نگفته باشند که نور را آب تمیز نمیکند زیاد، باید خاک را به آن مالید . نوری را که از دریچه تنگ و باریک  تنورهای قدیم به تو میتابید را یادت که بیا وری ،خاک زیبایش میکرد

مرا ببخش

سلام

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢۵ بهمن ۱۳۸۶ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات (37)

۱۳۸۸/٥/٢٥ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

از تو گِله ای ندارم!

وقتی داشتی بار سفر می بستی حلالت کردم که بدانی گذشت را از سرشت پاک تو آموختم. و این پاکی به وسعت روح بلند توست که همه خوب می دانند حتی لکه های سیاه کفش هزاران عابر پیاده هم نمی تواند ذره ای از آن نهایت سپیدی را بیالاید!

در انتظارت می نشینم تا عمر دارم

می دانم که تو باز هم می آیی تا ستایش باشد

حتی اگر...

حتی اگر آسمان بخل بورزد!

تو می آیی!

۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط ستایش رستگار نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

برف بارید. برف آرام بارید. برف با غم بارید. برف دیر و کم کم بارید. برف بر من بارید. برف بر ما بارید. برف بر دی بارید.

برف آرام، با غم ،دیر و کم کم بر من ، ما ، دی بارید.

برف اول    برف وسط   برف آحر

سلام

۱۳۸٧/۱٠/٢۳ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

خدای ماه های دیگر ، به خدای ماه دی بودنت افتخار کن هر روز

بیداد میکنیم از هزار توی این همه بود و نبود،ما همه بر آنیم که براییم و ببندیم و بخندیم و بشادیم و بکوبیم و بسازیم و بپاشیم و شما هم تنها بر این باشید که ما همچنان بر آنیم.

این دی نوشت را تنها یک دی نوشت .

سلام

۱۳۸٧/۱٠/۱٧ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده