
۱۳۸۸/٩/۳٠ساعت
٧:۳٧ ب.ظ توسط بهنامترین
نظرات ()
از تو گِله ای ندارم!
وقتی داشتی بار سفر می بستی حلالت کردم که بدانی گذشت را از سرشت پاک تو آموختم. و این پاکی به وسعت روح بلند توست که همه خوب می دانند حتی لکه های سیاه کفش هزاران عابر پیاده هم نمی تواند ذره ای از آن نهایت سپیدی را بیالاید!
در انتظارت می نشینم تا عمر دارم
می دانم که تو باز هم می آیی تا ستایش باشد
حتی اگر...
حتی اگر آسمان بخل بورزد!
تو می آیی!
۱۳۸٧/۱۱/٢ساعت
۱۱:٢٦ ق.ظ توسط ستایش رستگار
نظرات ()
