برگی
خشک
،
ناتوان
،
بی
رنگ
و
بو
،
دور
افتاده
از
شاخه
،
برگی
افتاده
در
اغماء
در
حالت
مرگ
به
حکم
حاکم
فصل
خزان
،
با
گامهایش
بر
روی
زمین
و
صدای
خسته
از
زیر
پای
عابرانی
رنگ
رفته
روی
بسته
،
خش
خش
و
خس
خس
کنان
تبریک
میگفت
اغاز
خزان
را
و
نوید
میداد
بهاری
را
که
می
آید
و
می
خواند
تمام
برگهای
بی
رنگ
و
بی
بو
را
به
شادابی
و
می
گفت
در
تراوت
در
بهاری
که
می
خواند
تمام
خوانندگان
را
ُهر
غناری
،
بلبلی
هدهدی
یا
که
هر
جنبنده
ای
با
صدای
زیبای
خویش
مست
خواهد
کرد
آن
زمان
را .
و
اکنون
آن
بهار
است
در
زمین
بی
برگ
و
خشک
،
افتاده
در
بینهایت
دور .
در
زمینی
بی
درخت
آز
مرگ
آب
وآبی
ها
و
کشاورز
چشم
بسته
،
دل
آشفته
و
خسته
از
نبود
آن
بهاری
که
تنها
برگ
نوید
میداد
با
خس
خس
و
خش
خش
های
پی
در
پی .
و
قطره
ای
باران
با
طراوت
میکشید
خود
را
در
بالین
آن
دریای
بی
پایان . یا
خدا
شاید
که
حکمت
،
باید
که
دانائی
،
ولی ... اما
چرا
آنجا
که
باید
باشد
این
آب
شتابان
بر
زمین
،
آنجا
نباشد
که
پیر
مردی
دل
به
روی
تو
گسسته
،
ذهن
آشفته
و
خسته
با
نگاهی
زیرک
و
تیز
به
اعماق
آسمانیکه
حتی
نیست
تکه
ابری
،
که
نباشد
نوید
بارانی
بر
این
زیبا
دشت
،
بر
دل
غمگین
آن
پیرمرد .
یا
الهی
ببار
باران
،
بکار
در
دل
خشکسار
پیرمرد
با
دلی
خسته
گلی
از
نوع
نیلوفر
بی
بهاری
که
نوید
میداد
آن
تنها
برگ
پر
امید . که
دانم
حکمتت
را
اما
چه
خواهی
از
دل
کوچک
و
کم
وسعتم
که
هرگز
من
ندارم
گنجایش
افکار
و
دانائیهای
هزاران
اقیانوس
وارت
را . چه
میشد
دعایم
گوش
بودی
تو .
و
اما
آمد
ان
باران
در
آن
دشت
گنه
کاران
و
میدیدم
ناله
های
عقربها
،
مارها
،
خارها
و
کاکتوسهای
فراوان
را
ِ
ولی
باری
دل
بشکسته
ی
آن
پیر
فرتوت
چه
خش
میشد
با
قطره
ای
باران .
خدایا
شکر
خدایا
شکر
بهنام
۷/۲/۱۳۸۴
ارسال شده در چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
