اینجا دیگر از کلبه ی ویوارا تا بی نهایت دورش قلمروی فقط خود ماست...
اینجا دیگر نه حد دارد، نه بایدهایی که روح من و تو و ما را دیوانه می کنند و اسیر...
اینجا کسی دلگیر نمی شود از ما...همه راست می گویند و یک رنگند...حتی اگر آفتاب روی سفیدی اش بتابد و بلورهایش رنگین کمان شوند در جا، باز هم سپید و خنک می مانند و یک رنگ!
بگذار تمام متولدین فصل های دیگر مغــرورمان بداننــــد اما اگر یلدا شبی است ایـرانی٬ که جــشن می گیــرندش با شور،تنها از آنجاست که پیشـوازی باشد برای توی زیبای منی، که در راهـی!
بگذار تمام متولدین ۱۱ ماه دیگر مـغرورمان بخواننـد اما چقدر خوب که زیبای زمستانی٬ با ماه تولد من و تو و ما٬ به آغاز می رسد و می ماند!
امروز در این آغاز، از خدا می خواهم که با زبان حافظ بگویدت:
رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرَم نما و فرود آ که خانه ٬خانه ی توست!
بگذار بهاری هایی که به شکــــوفه هایشـــان می نازند! تابستانی هایی که هـــــرم گرمای خورشیدشان را به رخ می کشند و پائیزی هایی که از طبیعت رنگــارنگ افسونگـــــــرشان شعرها سروده اند٬ مغرورمان بخوانند اما زمستان ... زمستــــانی که همـــــــــه جا را در سکــــوتی بی همتا٬ به سپیدی می برد، و من تو و ما را راوی جنونیست ابدی، زیباترین و آرامش بخش دهنده ترین فصل خدای ماست!
می خواهم اینجا تا بی نهایت به غرور برویــــــم پس بگذار آنان که از تبار بهمن و اسفند هســتند هم مغرورمان بدانند چرا که دی -ماهی که من و تو و فروغ را به زندگی آورده- بهترین...اصیل ترین و نجیب زاده ترین ماه خداست!
...آزاده از کلبه ی ویوارا
