تنها که میشوی در جدال با خود برای ثابت کردن خود. ای مرده خویش در تن خویش، ای فرمانروای تمام کلاغان عالم، پروازشان که میدهی و تنها و تنها فقط مترسک که میشوی انگار به چشمم زیبا تر میشوی تو و آن پیراهن ژنده و لوچ که ار گوشه گوشه هایش خشک شده های زندگی سوزن وار خود را به نمایش میکشند و انگار از پارگی روی سینه ات زندگی تازه میچکد بر خاک مزرعه. خفته ای در آغوش خدایت و بازوانش را انگار بوسه باران میکنی،روی گاز قهوه نمیبینم ! سر نرفته است ! تلخ که میشوی خستگی به جان که می آفتد !بهار شتاب میکند برای رسیدن. آسمان امسال آخرین جانش را هم میگذارد برای خندیدنمان با تکه تکه های برف.به روز که میشوی بهار می آید. بوی تنگ لجن گرفته ماهی ها را دور میریزم و مات میشوم با ال سی دی از نوع سامسونگش. او هم در تعجبم ایستاده مات که چرا اینقدر درونش برایم جالب است. جایی در این دنیا مترسک میشوم و مات به تمام کلاغان که برایم لالایی میخوانند. سلام

۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط بهنامترین نظرات ()
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده