یک احمقی یک نظریه داشت. چون قدیمها گفته بود دیگر نباید بهش فکر کرد.
یک بار هم یک احمقی از گذشته اش پند گرفت الان اسمش عاقل است
احمق بعدی آنقدر به گذشته فکر کرد که به آینده نرسید
احمق جدیدی آمده که کلا میگوید به آینده هم نگاه نکن،شعارش شده زندگی و آبتنی و حوضچه اکنونش.
احتمالا احمقی خواهد آمد که فقط به گذشته نگاه میکند و در اکنونش مرا مینویسد برای عبرت آیندگان.
دیگر احمقی نمانده جز من که آخر تمام حرفهای گذشته اش مینویسد.سلام
تنها که میشوی در جدال با خود برای ثابت کردن خود. ای مرده خویش در تن خویش، ای فرمانروای تمام کلاغان عالم، پروازشان که میدهی و تنها و تنها فقط مترسک که میشوی انگار به چشمم زیبا تر میشوی تو و آن پیراهن ژنده و لوچ که ار گوشه گوشه هایش خشک شده های زندگی سوزن وار خود را به نمایش میکشند و انگار از پارگی روی سینه ات زندگی تازه میچکد بر خاک مزرعه. خفته ای در آغوش خدایت و بازوانش را انگار بوسه باران میکنی،روی گاز قهوه نمیبینم ! سر نرفته است ! تلخ که میشوی خستگی به جان که می آفتد !بهار شتاب میکند برای رسیدن. آسمان امسال آخرین جانش را هم میگذارد برای خندیدنمان با تکه تکه های برف.به روز که میشوی بهار می آید. بوی تنگ لجن گرفته ماهی ها را دور میریزم و مات میشوم با ال سی دی از نوع سامسونگش. او هم در تعجبم ایستاده مات که چرا اینقدر درونش برایم جالب است. جایی در این دنیا مترسک میشوم و مات به تمام کلاغان که برایم لالایی میخوانند. سلام
برف کم آمد،برف با نم و کم رنگ آمد،برف دیر آمد و زود رفت،
امسال بهار و تابستان هم حال دیگری دارد،
امسال پاییز برگ به درخت دارد که زرد باشد یا نارنجی؟
غروب روی کدام زرد درخت خود نمایی کند
دلمان خنک میشود بد جور،بمیرد هرکه برف آمد و گفت : اه اه
سلام
از تو گِله ای ندارم!
وقتی داشتی بار سفر می بستی حلالت کردم که بدانی گذشت را از سرشت پاک تو آموختم. و این پاکی به وسعت روح بلند توست که همه خوب می دانند حتی لکه های سیاه کفش هزاران عابر پیاده هم نمی تواند ذره ای از آن نهایت سپیدی را بیالاید!
در انتظارت می نشینم تا عمر دارم
می دانم که تو باز هم می آیی تا ستایش باشد
حتی اگر...
حتی اگر آسمان بخل بورزد!
تو می آیی!
